آرسام جونی آرسام جونی ، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره

قصه های آرسام کوچولو

هفته 38هورا.........

سلام جیگملی من بلاخره 37 هته تموم شد رفتیم تو هفته 38 هــــــورررررررررررا.    پسری من این آخرین هفته ای که تو دلمی.دلم برای تکون خوردنات برای شیطونیات تنگ میشه.   دیشب با بابایی رفتیم دکتر که برامون مشخص کنه جیگرم کی میاد تو بغلم.رفتم آخرین سونو گرافی رو دادم واسه خودت مردی شدی و حسابی تپل شدی وزنت 3کیلو شده بود فکر کنم تا بدنیابیای سه کیلو نیم بشی.تا بخوام بغلت کنم 10روزی رو باید تحمل کنم نمیدونی چقدر خوشحالم هنوز باورم نمیشه مامان شدم خیلی دوست دارم گل پسرم                            ...
8 آذر 1391

دوران شــــــــــــیرین بارداری

۳ماه اول   سلام نی نی جون خوش اومدی بلاخره اومدی تو دل مامان.من و بابایی تو شب ۲۶-۱-۱۳۹۱ فهمیدیم داریم مامان بابا میشیم اون شب چند بار تست کردم باورم نمیشد برای اینکه مطمئن بشیم صبح اولین کاری که کردم رفتم آزمایشگاه واسه جواب باید ۱ساعت بعد میرفتم دل تو دلم نبود وقتی جواب آزمایشو گرفتم دیدم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله جواب مثبت  خیلی خوشحال شدم از همونجا به بابایی هم خبر دادم.اولش با خودم فکر کردم میتونم مامان خوبی بشم یا نه الهی مامان خوبی برات بشم اولین ویزیت دکترت هم تاریخ  ۵- ۲-۱۳۹۱ بود.همونروز هم سونو گرافی کرد و گفت که حالت خوبه.بعد از رو مانیتور تو رو به من نشون داد خیلی ک...
27 آبان 1391

اولین یادداشت برای نی نی نازم

عزیزکم سلام.نمیدونم تو گل پسری یا قند عسلی آخه هنوز وجود نداری!!!! میخوام یکمی از خودم و بابایی برات بنویسم.من و بابایی هفت مهر سال ۹۰راهی خونه عشق شدیم و بالاخره ۶ماه بعد آخرین روز عید تصمیم گرفتیم یه کوچولوی ناز بیاد و همه  دلخوشیمون بشه ...
25 آبان 1391

هفته 36 هورا...........

سلام جیگمل مامان. بلاخره ٣٥ هفتگیت تموم شد رفتیم تو ٣٦ هفته.داریم به لحظه دیدار نزدیک میشیم پسرم.نمیدونی واسه دیدنت دارم روز شماری میکنم خیلی دلم میخواد هر چه زودتر روی ماهتو ببینم.دیگه نمیدونم چی بگم فقط میخوام هر چه زود تر بیای تو بغل مامانی و بابایی.
25 آبان 1391

رفتیم دکتر...........

سلام جیگمل مامان.امروزبابایی زود از سر کار اومد تا بریم پیش خانوم دکتر تا دقیقا مشخص بشه من کی باید جیگملمو ببینم.قربون پسر خودم برم چیزی به لحظه دیدار نمونده فقط سه هفته دیگه باید طاقت بیاریم پسری .ولی خانوم دکترت گفت باید دو هفته دیگه بریم تا روز دقیقشو مشخص کنه.صدای تپش قلبتم گوش کردم وای که چقدر تند تند میزد قربونت برم.   خیلی دلم میخواست الان تو بغلم بودی باهات حرف میزدم نوازشت میکردم برات لالایی میخوندم آخه این روزا همش دلم میگیره وبا بابایی الکی قهر میکنم.دلم برای بابایی میسوزه.امروز به خاطر ما زود اومد با اینکه خسته بود رفتیم دکتر بعد که اومدیم خونه الکی باهاش قهر کردم بیچاره بابایی هم کلی نازمو کشید تا آشتی کنیم...
22 آبان 1391